شما چه میدانید معنی عشق چیست
کلام محبت واژه ای غریب است
شما چه میدانید معنی مردانگی چیست
مروت دشمن جان شماست
توانتان در جهل ماست
میبینم بخدا انروز
که می شکند پایه های بودنتان
بدانبد که دور نیست انروز
دور نیست
شما چه میدانید معنی عشق چیست
کلام محبت واژه ای غریب است
شما چه میدانید معنی مردانگی چیست
مروت دشمن جان شماست
توانتان در جهل ماست
میبینم بخدا انروز
که می شکند پایه های بودنتان
بدانبد که دور نیست انروز
دور نیست
خونم بریزید اما مرا نخواهی کشت
حسرت یک اخ را بر دلتان خواهم گذاشت
ای خونخواران تشنه خون
روحم را نخواهید توانست شکست
می بینم ان روز که خواهید شکست
شکستنی تلخ
شما را می شناسم ای شب سواران
در طول تاریخ بارها امده اید
و بارها با فضاحت رفته اید
شما را میشناسم ای شب پرستان
سیمایتان با اسلاف خود یکی است
رخساره ات چرا چنین برافرخته است
شانه هایت می لرزند
داندانهایت بر هم فشرده میشوند
دستانت میلرزند
فریاد بزن ای مرد
چه چیز را در گلو میفشاری
کدام کینه است چنین تلخ و آتشین
که در سینه تخم کین مینشانی
میدانم بر تو و ما چه گذشته است
طعم تلخی و حقارت را میدانیم
رنج گفته های ناگفته مانده بر گلو را
میدانم ای مرد بی رحمی سربازان خصم
و میدانم رنج و درد زخمهای مانده بر دل
کینه را تقدسی است بی پایان
اگر از خشم به کینه میرسی
فریاد بزن بگذار پاره کند گوشهای سنگین
تا شاید که بیدار کند فروخفتگان در خواب
تا که ویران کند خانه کین
کینه و خشم و فریاد برادرند
گذاشتند سنگ مزار ازادگی
کفن را خونین کرد خون ازادگان
ازادی مرده بود و حال ازادگی نیز
بر او اشک تمساح است و خنده ای تلخ
بر مردان خامش باید امروز گریست
مردانی که دیگر زنده نیستند
اما می پندارند که زنده اند
خامشی عین مرگ ماست
کینه باید زنده بماند
عشق کلام گمشده ای است
که او را نمی یابیم
عشق افسانه ای است
و محبت نیز همچو سیمرغ فسانه گشته است
عشق ارزویی گمشده در ناکجا اباد
در این دیار عشق را با زبان میکشند
چگونه عشق را باور کنم در سرزمین خون و خشونت
کسی سخن از گل سرخ نمیگوید
محبت کلام ممنوعه ای است که تاوانش مرگ است
در این دیار چگونه از سپیدی سخن باید گفت
کلام کشتن است و داد است و فریاد
کلام در سینه ها مان حبس میگردند
و کیته نهال خاموشی است که اینان کاشته اند
همه جا صحبت از خون است و کشتار
دیگر کسی گل سرخ را دوست ندارد
همه سخن از کشتار و نفرت میکنند
خدایا چرا دلها سیاه است
ما را در سرزمین گرگان گرسنه چه کار
کاش میشد زین سرزمین سیاه پرواز کرد
تا سخن از گل و عشق شنید
تا دلهایمان سیاه نگردند
چگونه در این شوره زار
عشق را دوباره باور کنیم
ایا نمی بینی گرگان سبز و سیاه پوش که میکشند چنین دهشتناک
باد می اید در این کویر خامش
باد می اورد زوزه گرگان گرسنه را
بر استخوان می نشیند اوای گرکان
عشق را در این شوره زار چگونه باور کنیم
سفیران عشق با پنجه های خونین
بر سیمای ما دست نوازش میکشند

اری گفته بودم من
که اینجا جای ماندن نیست باید رفت
باید که پرکشید و زین خرابه اباد رفت
ما را در میان این دیوان سیاه پوش چه کار
ما را توان ماندن و نفس کشیدن این هوای مسموم نیست
فضا را مفسهای منحوس دیو سیاه پر کرده است
باید پر کشید و رفت
ما را یارای دیدن خنده مستانه دیو سیاه نیست
قلب ما در سینه می تپد
چشمانمان در انتظار بختی که شاید بگشاید
دربهای بسته این شانس بسته را
در انتظار امدنش سر میکنیم هر شب و روز را
در این جنگل تاریک سر به دامان که بگذاریم
با که گوییم رازهای نهفته در دل را
سالهاست که فریادمان خاموش در سینه پنهان است
سکوتی در دل ماست برتر ازصدها فریاد
چشم بر این را دهشتناک
ای امید ترا انتظار میکشیم
تا فریاد زند این دشت خامش شوق رهایی

شاید بیاید ان شهسوار با اسب سپیدش
میدانم که او می اید در تاریکترین شب هستیم
تا برفروزد چراغ خانه من
سالها در انتظار امدنش بر بلندای تپه
در معبر بادهای سرد پاییزی
به انتظار نشسته ام
میدام که می اید
که باید بیاید ان باران بر این دشت خشک
کینه مقدس است
جایی که کین خانگی به شمشیر میزند ریشه وجود
کیته را چون دری گرانبها
در صندوقچه دل باید نگاهداشت
کینه اب حیات این دیار است
اگر اسمان نبود
شبهای تاریک بر کدامین سوی مینگریستیم
تا روشن بماند در دلمان بارقه امید
اگز امید نبود
چگونه گام بر این راه پر اشوب بایستی نهاد
دخترانم در این جهان پر اشوب
با این دستان خالی
شما را چه چیز دهم تا شایسته مهرم
لایق عشقم و کلام دلم باشد
میدانید که دستان خالی یک مرد چیست
میدانم که میدانید
در این سرزمین گندیده
رنج دیدن و دم بر نیاوردن
بودن ولی نزیستن چه مفهوم سختی است
شما میدانید و میدانم کلام پر از مهر نهفته در پس چشمان را
پس بگذارید شما را در یادم و چشمانم نیک نگهدارم
و امید را نیز بر خوشبختی شما
در دل خویش چون اتشی جاودانه
زنده نگاه دارم
رنج را باور کنیم
درد را باور کنیم
سرمای سخت زمستان تاریک
رنج بودن لیک زیستن را باور کنیم
در این سرای کین و رنج
درد غربت خویش را باور کنیم
تا به که حسرت و غصه زین سیه گرگان
اشک در چشمان و فریاد در گلو کینه را باور کنیم
زندگی زیباست اری میدانم
لیک در این جنگل تاریک خورشید را چرا باور کنیم
ما چه میگوییم و شما چه میگوئید؟
چه فاصله ای بین ماست
به پهنای اقیانوس
رنج با شما بودن چقدر سخت است
رابطه با شما چون پایه های موریانه خورده سس است
پوسیده است
آری ! در این جنگل تاریک ما بیگانه ایم
براستی ما را با شما گرگان چه کار
ما را با شما کرکسان سیه دل چه کار

دخترم زکه نالم که دلم بسی تنگ است
ز دیدن روی ماهی که شدیم محروم
زین هوای سرد پاییزی
از غبار نشسته بر اینه هایی که دیدن خویش راحتی
مجالی نمی یابیم
دخترم ز که نالم که نه با چشم
که اتش دل میکنم گریه
از که نالم ز بیگانه یا اشنا
در دریای پر تاطم هستی
در پیشگاهت ز که نالم
سالی دگر امد
مویی سپید گردید بر رخسار ما
بر این عمر یک سال دگر امد
هنوز ما ما امید داریم
شاید که گونه ای دگر باشد
شاید مردان مرد سوار بر اسبان تیز پای بیایند
شاید که سالی دگر باشد
شاید رنجهای ما به سر اید
بهار می اید و در پس دیوارهای بلند شهر
اسیر زمستان سرد و بیروح است
زنجیرها صدا میکنند
مردان خسته و لب بسته
در اتش اشتیاق امدن بهار میسوزند اهسته اهسته
چیزی در این سوی دیوار میسوزد و اب میشود
مردان در این زمستان سرد
در کبودی اسمان سرد
بهار را در انتظارند
و زنان کودکان را نوید رفتن سرما میدهند
درختان خسته ز سرما و تیغه تبر
بهار در ژشت دیواری بلند
در انتظار امدنست
بگشاییم در به روی زیبای بهار
شاید که گشاید بند زین دستان و پاهای در زنجیر
شاید که بریزد خون ناپاکان
شاید که زمستان برود

بغضی میفشارد این گلو
راهی میجوید تا برون اید
بغضی که بر سینه پر رنجم زده خیمه سکون
چگونه بیرون رود زین دل اشفته
دریای پر خروش اشک در پس سد چشمانم
شوق خروج دارد
تا ببارد بر گونه ای خشک و بیجانم
جز خدا که میداند درد خفته من
پنهان میسوزذ این سینه
با که گویم راز
کو همدمی یا که سایه ای تا بیاسایم
