اين جنگل وحشی را سکوتی دهشتناک فر گرفته است.

گويی کسی را يارای ان نيست که فرياد زند.صدايی نيست و اگر هست صدای مويه بر مرده

خويش و خود است.سياهی جهان را فرا گرفته است و روبهان در قلمورو شيران گستاخانه

جولان ميدهند و کفتاران خون آشام هر آن بدنبال خونی تازه ميگردند.جنگل را مه فرا گرفته

آنچنانکه ديدن را ناميسر ميسازد.

گرگان گرسنه با چشمان شرر بار و دهانی کف کرده به هر سوی مينگرند.

شيران در مسلخ سر بريده شده اند و درفش کاويانی آن سرزمين فرو انداخته شده است.

ظلمت را پايانی نيست .و روز با شب در می اميزد و انگاه باز هم شب است.

شاید در این وادی وحشت مرگ نعمتی است بی پایان.

در رودهای این جنگل خون جاری است.و همه چیز بوی خون بوی مرگ میدهد.

کجاست ان شیر شب شکار؟

کجاست آن که پرچم کاویانی را برافراشته کند؟

کجاست آن امید؟

کجاست؟