دنیا را سکوت فراگرفته است

جز صدای تنگ نفسها دیگر چیزی را نتوان شنید

حتی مرگ را گویی صدایی نیست و حيات را

فضا را مهي غليظ فرا گرفته است

كه ديدن را ناممكن ميسازد

صداي درد بر درون مي پيچد

ديگر در اين جنگل سرد صدايي نيست / كلامي نيست

آري اميدي نيست

لبها همه خاموش

اينان ز مردگان نيز خاموشترند

و مرگ اينان را سزايي بيش از درخور است

اشك نيز مرحمي بر اين سينه پردرد نيست

كجا بايد رفت؟

با كه بايد گفت رازهاي نهان ناگفته را اين دم

هراسي دهشتناك بر اين سرزمين سايه افكنده

و سكوت تنها صدايي است كه ميشنوي

و درد تنها احساس درون آدمي است