امروز هم مانند دهها جمعه قبل است. سرد و بيروح .آسمان اخمهايش را در هم کرده و از آن

بالا عبوس و طلبکار به مردم مينگرد.نفس سرد او چون بخاری مسموم فضا را پر ميکند و سرما

را تا مغز استخوان آدمی فرو میکند.

گويا با خود هم قهر کرده است.قطرات اشکش با نفس سردش مياميزد و دانه های برف بر

زمين ميريزد.

گويی او نيز ميداند که مجبور جبر جبار است