بيابان پر است از تاريکی

انچه میشنوی فقط سکوت است

و سکوت

تاریکی چو ابری تاریک میخزد هر سو

ناگه میشکند شیهه اسبی سکوت سنگین شب را

ز دور دست نوری میکند سوسو

مردی سوار بر اسب تبر بردست

میزند فریاد

در آن سوی تر صدای چاچک شمشیرهای برهنه است

بناگه صحرای خاموش میشود پر ز همهمه و فریاد

ضجه مردی

از ضربت سنگینی

یکی فریاد میدارد

بناگه صحرا میشود خاموش و خالی

گویی هیچ نبوده جز وهمی خیال انگیز

و باز سکوت است

سکوت