بهار در حال آمدن است اما گويی با قدمهايی سنگين گام بر ميدارد و او را ميل پر کشيدن به اين

ديار نیست! بلبلان آواز مستانه و شادمانه سر نمی دهند.

شهر با دیوارهای تو سری خورده دیگر نشانی از بهار ندارد.براستی پرستوها کجایند.چرا به این

دیار هجرت نمی کنند. و از آن سفر دور باز نمیگردند ؟ آیا انانرا باور این نیست که بهاران به این

سرزمین باز خواهد گشت؟ و آدمیان را بنگر

همه سر در گریبان و خموش و خسته به سویی روانند.هوا هنوز خاکستری است و بوی خون

و درد میدهد. عمو نوروز خموش و غمگین در گوشه ای عزلت گزیده و صدای شادی را در داخل

کیسه ای پنهان نموده است.سرخی دل او به سیاهی و سیاهی صورت او به زردی گراییده است

دلم هوای کودکی کرده است. با همان یکرنگی و صداقت. با همان باورها.

و عشق این گمشده در دالان تاریخ .آری ما او را در سفر به حال در گذشته جا گذاشته ایم.

کجاست آن آتشی که تمامی زردیهای جهان هستی ما را بسوزاند و رنگ آن را به سرخی

مبدل سازد؟

ما چه وقت خود را بیاد خواهیم آورد؟