پرنده در گوشه ای تنها افتاده بود.گاهی از درد پرهای خونين خود را جمع ميکرد . و

گاهی تلاشی جهت برخاستن از زمين انجام ميداد اما او را يارای آن نبود که از زمين بر

خيزد.گويی او نيز اين حقيقت تلخ را ميدانست و اين موضوع را قطره اشکی که بر گوشه

چشمش افتاده بود حکايت ميکرد.او نه بفکر مردن بود بلکه ميخواست بر زمين نميرد.

او پهنه آبی آسمان را میخواست. او دوست داشت در اوج بمیرد