بر زمين لخت و عريان

بر زمين خسته و پير

بر دل زمين

فوران خون و جوشش عصيانست

به زمين تشنه کشت

با خون دگران سيراب ميگردد

روح بر زندان جسم اسير است

و رويا

بر زنجيرهای فولادين در بند

رمالان بر تخته رمل خويش شانس ماران را می سنجند

و ديوان سياه و سپيد دوزخی

تکيه بر بستر زرين و در میان دعاهای خون آلود

و شهوتهای نامشروع خوش ظاهر

روياي فردوس خويش می بينند

وه که چه بيهودگی مطلقی است

ايستاده در بند و اسير شب

ساکن و خموش.

(جمعه ۱۰/۱۰/۱۳۶۲)