نویسنده: davood - ۱۳۸٩/٥/٤
در دامن حرمان این سرزمین
شب می کنیم روز را
هنوز را
در پس مه مردی می اید
خسته و لب بسته
پای در زنجیر فرو رفته در خویش
میخواند اوازی حزین
کجایم من
کجای این اسمان مال منست
کجای این خاک مال منست
در میان کفتاران مرا چه کار است
اینجا سرزمین من نیست
اینجا هم اوازی نیست
در میان کوچه های خیس و نمناک
مرد چو ن غریبه ای میزند قدم
سرگشته و خسته
در هوای حرمان میکشد نفس
