هيزم شکن با تمام قدرت تيغه زهر آگين تبر را بر تنه درخت فرود می آورد.با هر ضربه لرزشی

سرتاپای درخت را فرا ميگرفت و همزمان قطره های آب بر زمين ميچکيد.گويی قطرات اشکی

بودند که بر زمين می ريختند.

درخت سرو با بلندای تمام پر درد اما مغرور ايستاده بود.او ميخواست ايستاده بميرد.

او میخواست کسی فرو افتادنش را نبیند.او میخواست همیشه او را درختی استوار و سربلند

بیاد آورند.و چه سخت است دیدن سری که زمانی همسایه آسمان بود بر زمین