سوار بر اسب سرنوشت

در دالان زمان رهسپارم

از نا کجا آبادی به نا کجا آبادی

اين اسب را نه افساری است بر دستان من

و نه يارای باز ايستاندنش

بر کجا رهسپاريم؟

برکجا چنين چون باد

در دالان سرنوشت

پرشتاب رهسپاريم

بر جا رهسپاریم چنین شتابان

در دالان سرنوشت؟

ما سوار سرنوشتیم در این وادی حرمان

و در انتها مرگ این آشنای قدیمی

چشم بر راه است.

تا برگیرد این تن خسته را

با هزاران آرزوی بر باد رفته

تا بر خاک سرد نهد این سر پر شور را