من دوباره بازگشتم بر این سرزمین سوخته

نگاه کن !

در دوردست انتظارم را میکشند

بر بلندای تپه در وزش باد

در انتهای این جاده

دوستانی آشنا انتظارم را می کشند

باد پاییزی

اشک را در چشم ميخشکاند

و اندوه را بر دل مينشاند

غم را يارای رفتن زين وجود نيست

من بازگشتم بر اين سرزمين آشنا

و ياران چو زخمی کهنه مرا چشم در راهند

غم ای آشنای ديرين

ای اشک ای مرهم دردهای کهنه

در بر گیر این خسته تن را