مرد بر زمين افتاد

چو کوهی بلند و سرکش.

صدايی مهيب برخاست

و غباری که اسمان را کرد تاریک

به یکباره برخاست از زمین

و صدایی حزن آور فضا را پر کرد

با این تن خسته اما هزاران آرزو بر زمین افتاد

صورت مرد را غبار اندوهی جانکاه فرا گرفته بود

و قطره اشکی بر گوشه چشمان او

نگاه کن ! در گوشه ای از این عالم

مردی بر زمین افتاد.

میبنی که چسان چو برگان فرو افتاده پاییزی

سرنوشت انسان به هر سوی

در سخره بادهای خزان است؟

میبنی که چسان هر روز هزاران آرزو بر خاک می افتند؟

و ما هر روز و هر ساعت

فقط مینگریم در این وادی حرمان

سقوط را