با که بايد گفت رازهای اين درد نهان را

با که بايد رفت اين راه بی انتها را

کو همسفری همراه اين راه را

دلم گرفت از این همه خستگی

و خستگی خسته از من

و من تنها خسته پر از فریاد

بر این ساحل هستن و بودن

چو بوتیمار بر کنار این ساحل

پریشان و زار بر تماشای مرگ خویش ایستاده ام

و چه همهمه غریبی است

و ببین کفتاران صادقی که بر مرده خویش میگریند

و روبهانی که بر سر سفره صداقت

عشق تقسیم میکنند

سینه ام میسوزد از رازهای نهان مگو

با که باید گفت راز این درد نهان را