نه ! ديگر اين باران غم را سر باز ايستادن نيست

بارانی که بر خانه دلم

گياه حسرت و غم ميروياند

نمی دانم بر خود باد بخندم يا بر اينان

پريشانم و خسته

در معبر باد خسته و تنها

بر جاده زندگی

با چشمانی منتظر

با صداقتی ساده و پاک

 با اميدی کودکانه

درجستجوی صداقت فردا يم