جاده بود و من و سياهي

و خطوط سپيدي كه چون تيري رها شده از كمان

بر سينه من خسته مي نشست .

جاده بود و من و سياهي

و اشباحي سرگردان در دل شب

كه ميفزودند بر تلخي هجر و جدايي

اي يار

اي يگانه ترين يار

اي فرشته محبت و مهر

ای خورشيد فروزان هستی

چگونه بايد سپرد به خاطره هاي دور دست

روزي كه تماما" رويا بود

چگونه خالي كنم اين بغض گريه را   

كجاست  شانه هاي مهربان آن عزيز

كه مرهم دردهاي كهنه من باشد

و تكيه گاهي كه بتوان

در اين وادی وحشت بر او تکيه کرد

و دمي هر چند كوتاه

پرواز كند پرنده سپيد خوشبختي

بر آسمان سياه هستي من

جاده بود و من و سياهي

و سنگيني دردي كه در سكوت شب

ميساخت سايه هاي ترس را هردم

چو اشباحي در هستي من

و درد اين مونس سالهاي تنهايي

ميسازد اشك را جاري

بر چشماني كه سالهاست خشكيده اند

جاده  بود و من و سياهي

و سكوت و حسرت حرفهاي ناگفته

ببين اي الهه عشق و اميد

حسرت ديروزهاي بي تو

از چشمان خسته من

اشك حسرت جاري ميسازد.

جاده بود و من و سياهي

وبرق جادويي كه هيچ ندانستم

با كدام كلام سحري

درمن جاري گشت

اي يار

اي يگانه ترين يار

مرا در لحظه كوچكي از روزهاي خود

بياد آور

كه فراموشي آغاز هر مرگي است

و اينك منم

در معبر درد و تنهايي

با خاطره اي از آنروز رويايي

در اين سياهي شب و جاده اي

كه گويي امتدادش به معبر درد است

با دلي پر شور و رويايي

و چشماني كه با باراني از اشك

سيراب ميسازد دل گرم و پردرد من را

تو از کدام سرزمين آمده ای

تو اهل کدام دياری ای عشق

ای يار ای يگانه ترين يار

ببار باران عشق خود را بر کوير دل من

بگذار تا گل محبت برويد

و سادگی کلامت اين رويای گمشده ام

بر من ترانه زندگی بسرايد

حال من آمده ام

دير! اما آمده ام

من تشنه و خسته از سراب زندگی

بايد غرق شوم در دريای بيکران هستی ات

تو دريای من بودی

آغوش بگشای

که ميخواهد اين تشنه در تو بميرد