ميخواهم قلبم را به تو هديه كنم با تمامي صداقتي كه در آنست

آيا ميپذيري؟ايا ناله هاي بيقراري اين مرد عاشق را ميشنوي

با من حرف بزن كه  كلام سحر انگيزت دم مسيحاي من مرده است

اي مرهم دردهاي من  اي الهه عشق بزداي غبار غصه را

اي تكيه گاه غربت بي پايان من مرا درياب

اين منم مرد غريب عاشقي كه كلام آشنا را در تو ميابد

ميخواهم سينه ات آغوش فراموشي دردهاي من باشد

اي كه تنت بوي گل ياس ميداد و دستانت بوي گل محمدي

با من حرف بزن كه از سكوت ان سالها ميترسم

بگذار هق هق گريه هايمان سكوت را بشكند

اي  عشق  اي كه لبهايت  را تبسم بهشتي است

با من حرف بزن

با من حرف بزن

كه از سكوت ميهراسم

بيا از كوچه باغهاي فردوس با ز باهم

بگذريم

تا بر جاده بي نهايت عشق قدم گذاريم

با من حرف بزن