در مکانی دوردست

در جاده ای که از بی انتها اغاز گشته

صفی طولانی از آدمهای خسته در حرکت است

هوا گرگ و میش است و مهی سخت دیدن را مشکل مینماید

مردانی سپید موی و خسته

مردانی با پشتهای خميده

زنجير بر پاي و دستاني بسته

چشماهايشان پر از اندوه و بي نور و خشكيده

سينه هايشان پر از درد است

اما لبهايشان بسته

دمي مي ايستند و... آهي سرد و انگه

الا دوباره قدم بر پيش ميگذارند

گويي اينان جمعي مجبورند

مجبور جبر جباري بي نهايت

هوا سرد است ولي سردي چشمان انان سردتر

گويي ميلرزند از ترس

كه ميداند چه پيش خواهد آمد

در اين جاده بي انتها؟

كدامين كس را ياراي رفتن است؟

چه هنگام تمناي رسيدن را پاسخي شايد

باد مي آيد در وادي نااميدي

صدايي مي آيد از دور كه :

هلا بشوي دست از هر اميد

اي آنكه بر اين وادي دزآمدهاي

كه در اين وادي عشق را اميد را راهي نيست

اين جا وادي حرمان و احزان است

بي بازگشت

در اينجا نامي نيست . نشاني نيست

همه مرگ است و درد و محنت

اينجا وادي بي بازگشت است .....