ای عشق

ای ترانه هستی

چو باران رحمت

ببار بر اين تشنه در کوير

ای شاهزاده نور

تو از آسمانها آمده ای

از ستاره ها آمده ای

ز دوردستها آمده ای

سوار بر اسب سفيد خوشبختی

بيا به اين کلبه تاريک

ببار باران رحمتت را

بر اين گمشده در کوير

ای عشق

ای ترانه هستی

ای خورشيد فروزان هستی

بر تاب بر دنيای تاريکم

فروزان ساز قلب مرده ام را

ای نور ای الهه نور

ای عشق

ای ترانه هستی

ای يار ای يگانه ترين يار

بخوان بر قلبم دگر بار

سرود  ماندن و بودن را

در اين ساحل هستن و بودن

کجا رفت زمانی که ما

نه بر زمين بوديم و نه بر زمان

چگونه بايد باور کرد

رفتنت را ای الهه حسن

چگونه بايد گريست

تا مرهم درد تلخ جدای ات باشد

ای عشق

ای ترانه هستی

ای شراب چله خانه عشق

ببار باران رحمتت را

بر من گمشده در برهوت

و شب  که ميرسد از راه

 اسرار سکوت بر زمين می آيند از آن بالا

قصه عشق ما ميشود آغاز

و اشکی که ترنم خوش و آتشين است

ای عشق ای ترانه هستی

بخوان بر قلبم دگر بار

سرود خوش زندگی را

ای عشق

ای الهه نور

ای رمز عالم هستی

ببار باران رحمتت را

ای ترانه هستی

در اين تنهای زجر آور

دل را هوای سکوت و اسرار آن شب

ميكند آرام

ای الهه نور

 اکنون من تنها و درمانده

در پشت اسرار سکوت و رويا

در معبر باد  ايستاده ام

خسته تر از خستگی

و می انديشم بر سکوت و اسرار شبهای  رويايي .

من در دريای حسرت

تنها ايستاده ام

و می نگرم بر ديروزها و فرداها

ای عشق

ای ترانه هستی

ای الهه نور

ای يار ای يگانه ترين يار

ترا چه بايد گفت

ترا چه بايد ناميد

تو از اسمانها آمده اي

اي عشق

اي ترانه هستي