ايستاده بودم و تو می رفتی

در معبر باد

در ميان بغض خفته در گلو

در اين آتش نشسته بر سينه

در ميان حسرت و اندوه

تو می رفتی

اما چه پر غرور .

و من افتاده در اين ظلمت

مرا جز اشک چه مرهمی توان بود

اشکی که در آينه ان

تصوير تلخ ديروزها نقش می بندد

تو می رفتی پر غرور

و من چه ناتوان

در معبر باد

در کوی حسرت و خستگی جا مانده ام

در واماندگی ديروز و امروز

در سياهی شبهای هستی ام

جا مانده ام

در اين سکوت جانفرسا

نيست صدايی جز گريه مردی غريب

که در غربت خود نيز غريب است

تو می رفتی چه مغرور

بسان دختران کوير تو می رفتی

در ميان بغض خفته در گلو

تو می رفتی