خدا

در سیاهی بخت خود گم شده ام

در رودخانه ای که امید رسیدن نیست

در جاده بی انتهای تاریکی

در بیابان و سراب تلخش

گم شده ام !

کجاست فریاد رسی که سخن از سپیدی بگوید

در این وادی وحشت خدایا گم شده ام

دلم گریستنی سیر خواهد

چشمانم در پس بخت من خشکیده است

و درد در سینه ام چون گرگان گرسنه زوزه میکشد

خدایا تا کی باید در این وادی وحشت بمانم

چنین خسته و زار 

تا کی باید تن خسنه خویش در ورطه ای چنین هولناک 

 

 

 

خدایا ترا میخوانم

ترا میخوانم

مرا در این سفر

با کوله بار تنهایی 

میگویم از ته دل

من خدا را دارم

/ 0 نظر / 2 بازدید