اسارت

بر زمين لخت و عريان

بر زمين خسته و پير

بر دل زمين

فوران خون و جوشش عصيانست

به زمين تشنه کشت

با خون دگران سيراب ميگردد

روح بر زندان جسم اسير است

و رويا

بر زنجيرهای فولادين در بند

رمالان بر تخته رمل خويش شانس ماران را می سنجند

و ديوان سياه و سپيد دوزخی

تکيه بر بستر زرين و در میان دعاهای خون آلود

و شهوتهای نامشروع خوش ظاهر

روياي فردوس خويش می بينند

وه که چه بيهودگی مطلقی است

ايستاده در بند و اسير شب

ساکن و خموش.

(جمعه ۱۰/۱۰/۱۳۶۲)
darkness.gif

/ 1 نظر / 3 بازدید
پریسا

سلام و عیدت مبارک! نوشته هات رو خوندم، کلمه به کلمه تا آخر... یه جور ترس، بی اعتمادی، تردید و نگرانی از آینده ای که قراره بیاد حس کردم. تو از جایی که ما ایستادیم راضی نیستی و انگار میترسی بازم تو گرداب فرو بریم... تو روح و قلب بزرگ و مهربونی داری، این رو از مطالبی که راجع به کودک، بوسه، پائیزو... گفته بودی فهمیدم... منم قبل از این، خیلی قبل از این، عاشق بودم. اما اون عشق فقط یه مدت منو گرم کرد و بعد تنها چیزی که حس میکردم سرمابود و نفرت و خستگی و اسارت... اما حالا دوباره عاشقم و اینبار عشقم به من امید داده... من حالا همه چی رو دوست دارم... سعی کن حتی تو اون مرداب پیری که هیچ کی توش مروارید صید نمیکنه دنبال چیزای قشنگ باشی، مطمئن باش به نتیجه میرسی... از اینکه به من سر زدی ممنون... بازم خبری از ما بگیر... حق یارت!