برف

در کنار پنجره ای رو به ناکجا ابادی نشسته ام

گاه برف میبارد 

سوز سرما بر تن و جان می نشیند

صدای باد است در سکوت 

و گاه همهمه ای که با باد هم صدا میشود

برف میبارد برف میبارد

من نشسته  بر صندلی حزن در کلبه ای تنها

در ناکجا اباد به تماشا نشسته ام

گاه همهمه ناله میگردد

"که اه باید رفت اینجا جای ماندن نیست"

و گاه نیز سکوت است و دیگر هیچ

فریاد در سینه میماند

دیگر صدایی نیست

دادی نیست

در بی مرگی امید هزار بار مرده ایم

هزار بار مرده ایم

گاه صدای گرگان 

هراسی خوفناک است .

و یاس با تاریکی در می امیزد

و هنوز هم برف میبارد

/ 0 نظر / 2 بازدید