وادی حیرت

در این وادی حیرت حیران مانده ام

که این چه رسمی است در روزگار

که شغالان دم از شجاعت 

و کفتاران دم از صداقت میزنند

بر تخت روبهان می نشینند و

قدرت در پنجه مردان نامرد است

در این وادی حیرت حیران مانده ام

 روزگار غریبی است

 لافشان اسمان را پاره میکند

که مائیم ان وعده تاریخ

مائیم  آن امید دیرباز 

مائیم سپهسالاران لشکر خاموش

که ماییم ان نوید رهایی

لیک روزگار عجیبی است 

در این دیار دروغ متاعی پر ارزش است

و خیانت شیرین تر از حلوا

و خون دیگر نمیجوشد

شاید چشمها را باید بست

تا که ندید

گوشها را باید بست

تا نشنید

روزگار غریبی است

و در این وادی حیرت حیران مانده ام


 

/ 0 نظر / 14 بازدید