سالهای خاموشی

سالهاست که اینجا مانده ایم

در باتلاقی چنین تاریک

در شوره زاری چنین خشک

در زندانی به وسعت یک دیار

در گردابی دهشتناک

سالهاست که زنجیر نامرئی بر پای

در امید فردایی که هرگز نیامد

مانده ایم

سالهاست که میخوانیم

ترانه زیستن بی بودن را

اواز گرگان گرسنه در این دشت

میزند موج میزنند فریاد

سالهاست که که دیگر ما را یارای دیدن نیست

انچه هست تنها تماشاست

بی تحرک چنین خاموش

در جزای نبودن و ندیدن و نشنیدن

در جزای سکونمان سالهاست که میسوزیم

بی فریاد

بیصدا

 

/ 0 نظر / 14 بازدید