رفتن

heart_3.gif

ايستاده بودم و تو می رفتی

در معبر باد

در ميان بغض خفته در گلو

در اين آتش نشسته بر سينه

در ميان حسرت و اندوه

تو می رفتی

اما چه پر غرور .

و من افتاده در اين ظلمت

مرا جز اشک چه مرهمی توان بود

اشکی که در آينه ان

تصوير تلخ ديروزها نقش می بندد

تو می رفتی پر غرور

و من چه ناتوان

در معبر باد

در کوی حسرت و خستگی جا مانده ام

در واماندگی ديروز و امروز

در سياهی شبهای هستی ام

جا مانده ام

در اين سکوت جانفرسا

نيست صدايی جز گريه مردی غريب

که در غربت خود نيز غريب است

تو می رفتی چه مغرور

بسان دختران کوير تو می رفتی

در ميان بغض خفته در گلو

تو می رفتی



/ 2 نظر / 3 بازدید
شراره

سلام من تازه امروز اين نوشته ها را خواندم هر كدوم براي خود معناي خاصي دارد نمي توانم بگويم كه چه احساسي دارم ولي اين را بگويم كه اين نوشته شما من را به ياد كسي مي اندازد كه مدت ۶ سال است از او دور هستم چون او رفت و من را تنها گذاشت و من اين رو نمي تونم باور كنم كه چگونه رفتن او را توانستم تماشا كنم او رفت و من را با غم تنها گذاشت حالا او در جاي آسوده و راحت براي هميشه به خواب رفته و من با غم و غصه بايد به تنهايي كنار بيايم ۶ سال است كه فراموشش نكردم و فكر مي كنم كه دوباره بر مي گرده ولي اين محال است ولي يك چيز ديگر حالا كه مدت ۳ هفته است عقد كردم مي بينم كسي كه انتخاب كردم مي تواند جاي خالي او را برايم پر كند. حالا از همه اينها گذشته خيلي نوشته عقشنگي بود. متشكرم از اينكه به حرفهاي من گوش كرديد.

شراره

واقعاٌ عالی بود