سوار سرنوشت

سوار بر اسب سرنوشت

در دالان زمان رهسپارم

از نا کجا آبادی به نا کجا آبادی

اين اسب را نه افساری است بر دستان من

و نه يارای باز ايستاندنش

بر کجا رهسپاريم؟

برکجا چنين چون باد

در دالان سرنوشت

پرشتاب رهسپاريم

بر جا رهسپاریم چنین شتابان

در دالان سرنوشت؟

ما سوار سرنوشتیم در این وادی حرمان

و در انتها مرگ این آشنای قدیمی

چشم بر راه است.

تا برگیرد این تن خسته را

با هزاران آرزوی بر باد رفته

تا بر خاک سرد نهد این سر پر شور را


/ 2 نظر / 3 بازدید
mehdy

درود. وبلاگ بسيار جالب و خوبی داريد. شعرهايتان واقعا زيبا هستند. عکسها و مخصوصا موسيقی که در وبلاگتان قرار داده ايد عالی هستند .... هميشه موفق باشيد. خوشحال می شوم اگر پیام شما را در وبلاگ خودم ببينم. منتظرم. بدرود...

leila

با سلامی دوباره. من واقعا از خوندن وبلاگ شما لذت می برم. مخصوصا اشعار زیباي که داريد. نمی دونم چرا يه مدت که چیزی ننوشتی. به هر حال من همیشه به وبلاگت سر می زنم. تا شعرهای قشنگتو بخونم. منتظرتم. فعلا...