سراب

ميدوم ديوانه وار

در پی سرابی مبهم

در خنکای خيال خويش

لبانم تشنه است و سينه در اين قفس تنگ گرفتار آمده است

ميسوزد لبانم

و مرا کی يارای رسيدن به اين سراب خواهد بود

آری این هستی من است که میسوزد در این وادی

ای دشت بی انتها

بر کجا میخوانی مرا

گامهایم را دیگر در فرمان خویش نمی بینم

و لاشخوران که بر بالای سرم میکنند پرواز

انتظارمرا میکشند

ای امید ای سراب تمامی هستی من

بگیر این تن خسته را

بشوی اشکهای حسرتم را

ای امید ای سراب تمامی هستی من

در این دشت بی انتهای زندگیم

ترا بازت نمی یابم

desert-sunset.jpg

/ 1 نظر / 3 بازدید
leila

با سلام. اول به خاطر مطالب واقعا زيبا و عکسهای فلسفی که می اندازين تو وبلاگتون به شما تبريک می گم. راستش الان يه مدتی که که میخواستم بيام تو بلاگتون اما متاسفانه باز نمی شد. الان خيلی خوشحالم که دارم به شما پيام می دم. راستی اون شعر شکوه که نوشتين خيلی عاليه. اگه وقت کردين به من هم سر بزنين. مرسی. فعلا......