زندانی

بمن بگو که هستی در من و چنین غریب

در سکوتی که وحشت ندای رنجهای توست

تو که هستی که گاه در سکوت تنهایی

ضجه دردت میشکند سکوت را

بمن بگو تو که هستی

که ناخوانده پر میکشی ز آستان یاس

بر بام خسته ترین انسان

تو که هستی که با منی و لیک چنین غریب

باور کن که میشنوم

صدای ناله های پر دردت

لیک مرا چاره ای نیست

که در این بیغوله بازار

 دست و پای بر زنجیرم

/ 0 نظر / 14 بازدید